|
امروز عد از مدت ها به خواسته ی یکی از دوستام دارم مینویسم اما بد قولی کردم... الان دیگه خیلی دیره.اما هرطور بود اومدم و نوشتم.سع میکنم بدقولی نکنم هرچند اینم کج در مریضه آخه امروز سرم خیلی شلوغ بود تا نیم ساعت قبل هم مهمون داری میکردم! الانم مهمونام خوابند اما اون چند ساعتی که انتراکم بود رفتم آزمایشگاه تا ببینم زنده میمونم یا نه... بیشتر از این نمیتونم کلیدای کیبوردو بزنم چون مهمونم بیدار میشه.اما یه پیام رو دوست دارم بگم که حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست... + نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388 0:51 توسط YooKaBeD |
امروز که خواهرم سبزه و ماهی خرید آورد خونه قشنگ بهارو احساس کردم.یادمه اون زمانا که منم بچه بودم یه روز مونده به عید میرفتم با باباییم(بابا بزرگم) ماهی و سبزه میخریدم وقتی می اومدم خونه ی خودمون ساعتها با ماهی ها حرف میزدم براشون اسم انتخاب میکردم و مثل مامانا تربیتشون میکردم که دنبال هم نکنن و یه وقت از تنگ بیرون ن÷رن! چقدر اون روزا قشنگ بودن لحظه ی سال تحویل همه میرفتیم خونه باباییم.هر ساعتی بود فرق نمیکرد صبح.ظهر.نصفه شب... با دایی هام و خالم و بچه ها که اون سالها همش 6تا نوه بودیم سر سفره ی هفت سین مینشستیم و همه دعا میکردن. من همیشه روی پای باباییم بودم با این که کوچکترین نوه هم نبودم اما از همون اول دلبری تو کارم بود!!! وقتی سال تحویل میشد باباییم از لای قرآن عیدیامونو میدادو من خیالم راحت میشد از روی پاهاش بلند میشدم. الان سالها ازون روزها میگذره و فقط خاطره هاش مونده.... اما من خیلی دلم تنگ شده برای باباییم.11 ساله که دیگه سر هفت سینمون نیست و من فقط تا 9 سالگیم باهاش خاطره دارم.تلخیه غیبتش و درست تا 1 ساعت مونده به سال تحویل حس میکنم .توی این سالها که همه خانواده جز اون عزیز سر هفت سین میشینن همه برای آرامش اطرافیان اگه بغضی هم دارن توی گلوشون خفش میکنن و من تنها کسی هستم که با صدای بلند گریه میکنم و بقیه هم از من متابعت میکنن. چقدر این پستم دلگیر بود.... بگذریم. دوستان گل من که هیچ کدومتونو ندیدم اما همتونو دوست دارم.امیدوارم امسال بهترین سال عمرتون باشه در کنار خانواده و سرشار از موفقیت ها و شادکامی ها و لحظات ناب خداوندی. لحظه ی سال تحویل منو از دعاتون محروم نکنین... در آخر اینکه بابایی جونم امسالم انشالله همه سر هفت سین میشینیم همه هم هستن سینای هفت سین هم توی سفره است. سیر سماق سمنو سنجد سکه سرکه.... به جز سبزیه حضور تو و من باز هم امسال 6 سین دارم.... + نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387 14:35 توسط YooKaBeD |
انقدر تو این مدت سرم شلوغ بود که نگین و نپرسین! از اول اولش بگم. اول اولش که 4روز پشت سر هم مریض بودم.دانشگاه هم نرفتم. بعد از 4 روز مامان به اجرای مراسم سنتی و اصیل خانه تکانی اقدام کرد!! درون زمان کامپیوترم وسط اتاقم بود هیچیش وصل نبود و چون مامان شاغل هستن این مراسم سالها طول کشید! مامان به امید من بود من به امید مامان!!! این مراسم که تموم شد رفتیم سراغ خرید البته نه خرید عید! خرید مراسم عروسی عمه!!! این خودش یه داستان غم انگیزه 99 ساله است!چون به قول مامان ما تنها دختران خانواده ی پدری هستیم توقع خانواده بالاست باید همانند حوری بهشتی.نه نه!پری دریایی!یا سیندرلا تو مراسم بریم. خلاصه از صبح دانشگاه بودم بعدش تو فروشگاها تا شب!انقدر دوست داشتم بیام یه چی بنویسم اما واقعن وقت نمی شد. این بود انشای من!!!! + نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387 21:45 توسط YooKaBeD |
تاریخ این لایحه به حدود 4.5 شهریور پارسال برمیگرده که هنوزم واسه اینکه این لایحه بلاتکلیفه بحثش داغه. مسئولین محترم دانشکده حقوق لطف کردن و چند تن از افرادی که توی تدوین این لایح نقش داشتنو دعوت کردن این مطالب پایینو بخونین لطفن تا بگم چه اتفاقایی افتاد مهمترین و جنجال برانگیزترین این لایحه مواد ذیله متن مواد: اول اینکه شایسته تر می نمود که هیئت دولت برای تغییر در لایحه با مدنظر قرار دادن قواعد حقوق اساسی و عرف اداری ، لایحه را به همراه پیشنهادهای خود به قوه ارجاع می داد تا تغییر در لایحه ی قضایی توسط مرجع متخصص آن ایجاد شود.البته سخنگوی قوه نیز در گفتگوی رادیویی خود نیز چنین گفت: مباحث مطرح شده در مورد اين لايحه پيرامون دو مادهي 23 و 25 آن است، ماده 23 در مورد ازدواج موقت و مجدد و ماده 25 در مورد افزايش تصاعدي مهريههاست که اين دو ماده در دولت اضافه شد و شايد ابهام و اشکالي که خود ما داريم اين است که مواد لوايح قضايي بر اساس نظر شوراي نگهبان و خود رييسجمهور نبايد بدون هماهنگي قوه، اضافه شود. ما نامهاي را به مجلس ارايه کرديم و در نهايت قرار شد مجلس در اين رابطه تصميمگيري کند. به عنوان مثال محسن رهامی در مصاحبه ای با روزنامه ی اعتماد ملی چنین می گوید: بنابراين اولا ماده 23 اين لايحه خلاف كرامت انساني زن و مباني عدالت است و در نتيجه خلاف روح احكام اسلام هم خواهد بود. كانون زنان ايراني به نقل از سرمايه: عشرت شایق نماينده سابق مجلس معتقد است که نه تنها اجازه زن اول در ازدواج مجدد ضروری است بلکه دادگاه صالح هم باید وضعیت اجازه همسر اول را بررسی کند چرا که ممکن است زن اول از روی تهدید یا محرومیت از نفقه و فشارهای جانبی اجازه ازدواج مجدد را به همسرش داده باشد. شایق می گوید: «با کلیات لایحه موافقم چرا که برای حمایت از بنیان خانواده طراحی شده اما اگر نماینده مجلس بودم حداقل به چهار تا پنج مورد از لایحه رای نمی دادم چرا که موادی چون ماده 23 (چند همسری) شیرینی لایحه را تلخ کرده است.» شایق همچنین این ماده را بر خلاف قانون اساسی و شرع اسلام می داند. او به اصل 21 قانون اساسی اشاره کرده و می گوید: «براساس اصل 21 قانون اساسی دولت موظف است حقوق زنان را در تمام جهات با رعایت موازین تضمین کند.» اینا کلیاتی از اتفاقات افتاده بود........... واقعا چرا باید اینطور باشه؟لایحه ای که قراره سالیان سال موردتوجه قضات محاکم باشه انقدر دارای نقص باشه!! در ظاهر گفتن این دو مواد حذف شده اما خدا میدونه چه اتفاقی میافته!!! ماده ی 23 خیییییلی قابل توجه هست.ازدواج مجدد با استطاعت مالی؟!بدون اذن همسر اول جالبترش هم کرده. وقتی که توی اصل خانواده میریم بخدا کار به این راحتیا تموم نمیشه.وقتی در ظاهر میبینیم ممکنه خیلی اسون از کنارش رد بشیم اما وقتی اقدام ناآگاهانه و شهوت انگیز پدر خانواده ممکنه زندگی همه افراد خانواده رو تحت الشعاع قرار بده رو میبینیما وضعیت خیلی تاسف انگیز میشه. تا وقتی خودتون توی جریان نباشین و توی دعاوی خانواده حضور نداشته باشین نمیدونین عمق فاجعه چقدره. وقتی به این که تکلیف اون فرزند قربانی که باید پا به پای خانواده تو جلسات دادرسی حضور داشته باشه و اون دختر متاهلی که با این عمل احمقانه ی ÷درش قربانی سرزنش خانواده ی همسرش میشه یا خیلی مصیبتای دیگه فکر میکنیم مغز سوت میکشه داغتر از اون اینکه توجیحش اینه که دارندگیه دیگه،شهوته،تجدید فراشه،جون به لب رسیدن و... متاسفانه من خودم این صحنه های واقعی رو دیدم. نکته ی مهم دیگه انتهای ماده ست همه ی ما میدونیم مفهوم عدالت نسبیه. این عدالت باید از طرف مرد تشخیص داده بشه!!!! به گفته ی یکی از همکلاسیام که با این حرفش سالن و به غوغا کشوند عدالت مادی رعایت بشه آیا عدالت معنوی رعایت میشه؟!امر نزدیک به محالیه که هممون اینو میدونیم... من خودم به این معتقدم که قلب ما کاروانسرا نیست.اگه مردا توانایی اینو دارن که 2 همسرو به اندازه ی هم دوست داشته باشن پس لطفا اجازه ی این توانایی رو هم به همسرانشون بدن به امتحانش می ارزه. سرتونو درد نیارم فقط تا همین حد بگم کافیه.هرچند آتیش این مطلب دیگه خاکستر شده اما هنوز میتونه گر بگیره. در آخر اینکه ما قبل از همایش با چه حسی رفتیم و بعدش با چه حسی اومدیم. ولی از یه موضوعه این همایش خیلی حال کردم و اون اینکه آقایون خیلی تعصبات مردونه نشون ندادن و واقعا از حق دفاع کردن. درآخر مراسم ترجیح دادیم ایکاش این جلسه بدون حضور سردمداران دعوت شده بود چون انقدر که ما خودمون فعال بودیم اونا توجیحی واسه سوالات ما نداشتن.... قانون دیگه هرچند جند جای اساسی به خانما حال دادن اما خیلی جاهاش واقعا خانما زیر سوال رفتن.... + نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند1387 22:0 توسط YooKaBeD |
الان با دوستام اومدیم سایت دانشگاه تا منتظر بمونیم همایش بررسی لایحه ی حمایت از خانواده شروع بشه. چون میخواستم راجع بهش مطلب بنویسم گفتم بیام اعلام آمادگی کنم تا دوستان آماده بشن منم میام میگم اونجا چه خبر بود! ما سه تا شر که بیکار واستادیم ببینیم رو بردای دانشگاه چی مینویسن بدووییم بریم اونجا ببینیم چه خبره! یا راه میافتیم میریم اردو،یا ثبت نام میکنیم هرچی باشه و یا عضو میشیم!حالا چیه و کجاست بماند!!! اما این بار این مربوط به درسمونه و یکی از اساتیدمون سخنرانی دارن دیگه واسه کف و سوت زدن که حتمآ باید ما در این جمع حضور داشته باشیم!!! تا بعد....... + نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387 12:47 توسط YooKaBeD |
چقدر این روزای اسفند زود میگذره برخلاف تصورتون من از زمستون بدم نمیاد واسم همه ی فصلها دوست داشتنیه... امروز که بعد از چند روز تعطیلی رفتم دانشگاه بازم حال و هوای اونجا روم تاثیرگذار نبود.دوستامم ازین وضعیتم خسته شده بودن.اونا هم نتونستن منو سر حال بیارن. البته این کسالت اصلا ربطی به شیطنتای کلاسی نداره.من در حد مرگم باشم نمیتونم سر کلاس آروم بشینم اگه از داستانهای کلاسیمون تعریف کنم خیلی دلتون میخواد سر اون کلاس باشین!! تصمیم دارم بعضی از رخدادهارو که بین منو 2 تا از دوستام اتفاق می افته رو تو وبلاگم بنویسم ناگفته نمونه که خیلی ام درس خونیم. خلاصه که علاجم فقط به دست بارون بود.چون امروز که از دوستام جدا میشدم انقدر کسل بودم که گفتم فردارو دانشگاه نرم اما توی راه انقدر بارون شدید میبارید کلی حال کردم اصلا روحیه ام عوض شد نیم ساعت زیر بارون شدید قدم میزدم خیلی دوست داشتنی بود وقتی خونه رسیدم خیس خیس بودم.اگه توی این چند روز سرما خورده ی روحی بودم فکر کنم یه سرماخوردگیه اساسی جسمی بخورم... من این سرماخوردگی جسمی رو به سرماخوردگی روحی ترجیح میدم + نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387 16:35 توسط YooKaBeD |
بعد از چند روز اومدم اونم زودی قالب عوض کردم که نشون بدم چقدر حالم بده.... نمیدونم ربطی به دل داره یا جسم یا ذهن هرچی که هست از میزون و عادی بودن خبر نمیده. وقتی گرمایی نیست این میشود حال و روز من و زمستان: سرما خوردگی های پی در پی، تب و لرزهای بی پایان!!! + نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387 22:8 توسط YooKaBeD |
به این ترکیب دقت کنید ارباب........!!و رجوع.البته لفظ ارباب برام حائز اهمیت تره! نمیدونم تا حالا کارتون به مراکز دولتی باز شده یا نه!!! مطمئنم که شده.چشمتون روز بد نبینه این بنده ی مفلوک گذرش به شهرداری افتاد تا یه نامه بگیره. از طبقه ی 1ساختمون داستان شروع شد و به تمامی واحدهای اون ساختمون ختم شد... جونم براتون بگه که راه انداختن کار ارباب رجوع یکی از مهم ترین وظایفشون بود اما در کنارش شایدم بی ارزش ترین... واسه ی یه نامه هر احدی الناسی که توی اون ساختمون بود باید یا یه چیزو تایپ میکرد یا امضا.! خدا نکنه که بلانسبت خودم!!کار به یه خانم بیفته... فکر کنم هشتمین جایی که فرستادنم بود که پشت میز یه خانم نشسته بود داشت با تلفن صحبت میکرد بهم اشاره کرد بشین.نشستم آروم بهش گفتم من باید بانک هم برم میشه لطفا این پیوستو ثبت کنین؟ سرشو تکون داد منم نشستم ناخود آگاه حرفاشم میشنیدم که میگفت من به سعیدم گفتم که اگه قرار باشه نیکو اون مسافرت و بره منم میرم وگرنه هرچی دیدی از چشم..... !! خانم همچنان دردو دل میکرد گاهی هم واسه اینکه نشون بده داره کاری هم انجام میده موس رو روی صفحه ی مانیتور می گردوند و گاهی سوزن ته گرد بر میداشت و یه چیزایی رو بهم وصل میکرد .فکر کرد من گوشام مخملیه! خلاصه که تا اونجا که تونستم صبر کردم البته حدود 12/13 دقیقه!رفتم جلو گفتم من عجله دارم گفت نمیبینی دارم کار انجام میدم!لحن بدش فکر کنم واسه دلخوریش از سعید بود!!!! گفتم خجالت آوره... پس پشت این میز نشستی چه کار بکنی اگه ماها که کارمون پیش شما گیره اینجا نیایم که در اینجارو باید تخته کرد. نامه رو گرفتم رفتم پیش یه آقایی که انگار از همه ی اون علافایی که اونجا کار میکردن بهتر بود گفتم آقا من کار دارم بعد از ظهر باید برم دانشگاه خواهش میکنم منو جایی بفرستین که زیاد علاف نشم... انقدر ملتمسانه گفتم که بعد از رفتن به دوتا اتاق دیکه کارم تموم شد و گفتن تا هفته ی آینده تماس میگیریم که بیاین نتیجه ی در خواست و بگیم.بالاخره اومدم خونه.... اما خدا نصیب گرگ بیابون نکنه !!! 15دقیقه از رسیدنم نگذشته بود که از شهرداری تماس گرفتن که شماره پرونده اشتباه شده لطفا بیاین تصحیح کنین......... به این میگن جایگاه ارباب رجوع.دستور دهنده.تعیین کننده ی سرنوشت مملکت!!!! + نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387 16:56 توسط YooKaBeD |
«اي آرمئيتي، اي نماد و نشانه ايمان و دوست داشتن، آن پرتو ايزدي را كه پاداش زندگاني سراسر نيكمنشي است، به من ارزاني دار» (گاتها هات 43 بند يك) اسفندار مزگان همتون مبارک... تورو خدا این یادگاریای گذشته هامونو حفظ کنیم. بیاین با معرفت باشیم واسه زرتشت و .........!!! دوست دارم توی این روز این ترانه رو تقدیم به کسی کنم که عاشقشم هر چند خودش نمیدونه: سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست تو یک رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی شدم خواب چشمت چون مرا اینگونه میخواهی من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمیپوشم تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمیبازی مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی مرا دل باخته چون مجنوون ز من افسانه میخواهی شدم بیگانه با هستی ز خود بیخودتر از مستی نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پابرجاست سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست..... + نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387 14:18 توسط YooKaBeD |
...و اسفند می آید به استقبال این روزهای... و من تنهایی نشستم توی اتاق... درخت های این حوالی،به عطسه های زمستان خیلی خیلی حساس اند!درخت پشت پنجره رو جا گذاشتم در روزهای دور! نمی تونست کنار بیاد با این روزگار مرتفع..!با سونامی تنهایی و سکوت! میبینی در این ارتفاع زندگی،به کجای جغرافیای باور رسیدم! به خودم میگم: بی خیال نوشتن! بی خیال نوشتن! بی خیال تو... بی خیال توی بی خیال! ......! عزیزم!هیچ اتفاقی نمی افته! همون طور که تا به امروز نیفتاده! اگه من بی خیال تو بشم،اگه تو خودتو از من دریغ کنی،اگه من به دریغ کردنای تو لج کنم و .....بی خیالت بشم.(حتی در ظاهر!!) اگه..اگه.. و هزار تا اگه ی دیگه جا خوش کنن تو زندگی مون. هیچ اتفاقی نمی افته... برای درختایی که در این حوالی به عطسه های زمستان حساسند. فقط من فرسوده می شم تو یه اتاق ... فقط تو فرسوده میشی در... فقط نامنتظرتر از دوست داشتنمون،مرگ سلام میکنه به یک لحظه! فقط در قرنهای آینده یه حسرت در دل تو و یک داغ در دل من میمونه تا هزار بار به دنیا اومدن و رفتنمون! من نمیدونم بار دیگه که به دنیا بیام لبخند گرم تو ،کجای زندگی من پرسه میزنه. تو نمیدونی که تو دنیاهای بعد،من در بطن کدوم ثانیه بودنت ایستاده ام ببین؟!! ..... تو که میدونی من چقدر دوستت دارم! تو که میدونی من تورا ترجیح داده ام به... بگذریم! تو که می دونی؟! پس حرف حساب بهانه هات چیه؟! بگذریم عزیزم! سلام منو به روزهای تعللت برسون! روی خوش طعم خود خواهی هاتم ببوس!لج بازی های منم سلام بلند بلند میرسونن! + نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387 17:11 توسط YooKaBeD |
|